بسم الله الرحمن الرحیم
غزلیات عراقی
غزل شماره یک:
هر سحر ناله و زاری کنم پیش صبا تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما
باد میپیمایم و بر باد عمری میدهم ورنه بر خاک در تو ره کجا یابد صبا؟
چون ندارم همدمی، با باد میگویم سخن چون نیابم مرهمی، از باد میجویم شفا
آتش دل چون نمیگردد به آب دیده کم میدمم بادی بر آتش، تا بتر سوزد مرا
تا مگر خاکستری گردم به بادی بر شوم وارهم زین تنگنای محنت آباد بلا
مردن و خاکی شدن بهتر که بی تو زیستن سوختن خوشتر بسی کز روی تو گردم جدا
خود ندارد بیرخ تو زندگانی قیمتی زندگانی بیرخ تو مرگ باشد با عنا
غرل شماره دو:
ای مرا یک بارگی از خویشتن کرده جدا گر بدآن شادی که دور از تو بمیرم مرحبا
دل ز غم رنجور و تو فارغ ازو وز حال ما بازپرس آخر که: چون شد حال آن بیمار ما؟
شب خیالت گفت با جانم که: چون شد حال دل؟ژ نعره زد جانم که: ای مسکین، بقا بادا تو را
دوستان را زار کشتی ز آرزوی روی خود در طریق دوستی آخر کجا باشد روا؟
بود دل را با تو آخر آشنایی پیش ازین این کند هرگز؟ که کرد این آشنا با آشنا؟
هم چنان در خاک و خون غلتانش باید جان سپرد خستهای کامید دارد از نکورویان وفا
روز و شب خونابهاش باید فشاندن بر درت دیدهای کز خاک درگاه تو جوید توتیا
دل برفت از دست وز تیمار تو خون شد جگر نیم جانی ماند و آن هم ناتوانی، گو بر آ
از عراقی دوش پرسیدم که: چون است حال تو؟ گفت: چون باشد کسی کز دوستان باشد جدا؟
غزل شماره سه:
این حادثه بین که زاد ما را وین واقعه کاوفتاد ما را
آن یار، که در میان جان است بر گوشهی دل نهاد ما را
در خانهی ما نمینهد پای از دست مگر بداد ما را؟
روزی به سلام یا پیامی آن یار نکرد یاد ما را
دانست که در غمیم بی او از لطف نکرد شاد ما را
بر ما در لطف خود فرو بست وز هجر دری گشاد ما را
خود مادر روزگار گویی کز بهر فراق زاد ما را
ای کاش نزادی، ای عراقی کز توست همه فساد ما را
غزل شماره چهار:
کشیدم رنج بسیاری دریغا به کام من نشد کاری دریغا
به عالم، در که دیدم باز کردم ندیدم روی دلداری دریغا
شدم نومید کاندر چشم امید نیامد خوب رخساری دریغا
ندیدم هیچ گلزاری به عالم که در چشمم نزد خاری دریغا
مرا یاری است کز من یاد نارد که دارد این چنین یاری؟ دریغا
دل بیمار من بیند نپرسد که چون شد حال بیماری؟ دریغا
شدم صدبار بر درگاه وصلش ندادم بار یک باری دریغا
ز اندوه فراقش بر دل من رسد هر لحظه تیماری دریغا
به سر شد روزگارم بیرخ تو نماند از عمر بسیاری دریغا
نپرسد از عراقی، تا بمیرد جهان گوید که: مرد، آری دریغا