بسم الله الرحمن الرحیم
عابدین پاشا در شرح مثنوی این دو بیت را به جامی نسبت داده که درباره جلال الدین رومی و کتاب مثنوی سروده:
آن فـریــدون جــهـــان مــعــنـــوی بس بود برهان ذاتش مثنوی
من چه گویم وصف آن عالی جناب نیست پیغمبر ولی دارد کتاب
شیخ بهاءالدین عاملی عارف و شاعر و نویسنده مشهور قرن دهم و یازدهم هجری درباره مثنوی معنوی مولوی چنین سروده است:
من نمی گویم که آن عالی جناب هست پیغمبر، ولی دارد کتاب
مـثــنــوی او چــو قــرآن مــــدل هادی بعضی و بعضی را مذل
میگویند روزی اتابک ابی بکر بن سعد زنگی از سعدی می پرسید: "بهترین و عالی ترین غزل زبان فارسی کدام است؟"، سعدی در جواب یکی از غزلهای جلال الدین محمد بلخی (مولوی) را میخواند که مطلعش این است:
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست ما بفلک میرویم عزم تماشا کراست
اکنون چند بیت از مثنوی معنوی مولوی به عنوان تبرک درج میشود:
یـار مـرا , غار مـرا , عشق جگر خـوار مـرا یـار تـوئی , غار تـوئی , خواجه نگهدار مـرا
نوح تـوئی , روح تـوئی , فاتح و مفتوح تـوئی سینهمشروح تـو , بر در اسرار مـرا
نـور تـوئی , سـور تـوئی , دولت منصور تـوئی مرغ کــه طور تـوئی , خسته به منقار مـرا
قطره توئی , بحر توئی , لطف توئی , قهر تـوئی قند تـوئی , زهر تـوئی ,بیش میازار مـرا
حجره خورشید تـوئی , خانـه ناهیـد تـوئی روضه اومید تـوئی , راه ده ای یار مـرا
روز تـوئی , روزه تـوئی , حاصل در یـوزه تـوئی آب تـوئی , کوزه تـوئی , آب ده این بار مـرا
دانه تـوئی , دام تـوی , باده تـوئی , جام تـوئی پخته تـوئی , خام تـوئی , خام بمـگذار مـرا
این تن اگر کم تندی , راه دلم کم زنـدی راه شـدی تا نبـدی , این همه گفتار مـرا
*******
مرده بدم زنده شدم ، گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیرست مرا ، جان دلیرست مرا زهره شیرست مرا ، زهر تابنده شدم
گفــت که : دیوانه نه ، لایق این خانه نه رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفــت که : سرمست نه ، رو که از این دست نه رفتم و سرمست شدم و زطرب آکنده شدم
گفــت که : تو کشته نه ، در طرب آغشته نه پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفــت که : تو زیر ککی ، مست خیالی و شکی گول شدم،هول شدم ، وزهمه برکنده شدم
گفــت که : تو شمع شدی ، قبله این جمع شدی جمع نیم ،شمع نیم،دود پراکنده شدم
گفــت که : شیخی و سری ، پیش رو و راه بری شیخ نیم ،پیش نیم ، امر ترا بنده شدم
گفــت که : با بال و پری ، من پر و بالت ندهم درهوس بال و پرش بی پر وپرکنده شدم
گفت مرا دولت نو ، راه مرو رنجه مشو زانک من از لطف وکرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن ، از بر ما نقل مکن گفتم آری نکنم ، ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید توئی ، سایه گه بید منم چونک زدی برسر من پست وگدازنده شدم
تابش جان یافت دلم ، وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم،دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر ، لاف همی زد ز بطر بنده و خربنده بدم ، شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو کامد او دربر من ،با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم ، از فلک و چرخ بخم کزنظروگردش او نور پذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک ، از ملک و ملک و ملک کزکرم و بخشش اوروشن وبخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بر دیم سبق برزبر هفت طبق ، اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توا م ای شهره قمر ، در من و در خود بنگر کز اثرخنده توگلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم
*****
ای عاشقان , ای عاشقان من خاک را گوهر کنم وی مطربان ,وی مطربان دف شماپر زر کنم
باز آمدم , باز آمدم , از پیش آن یار آمدم درمن نگر , در من نگر ,بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم , شاد آمدم , از جمله آزاد آمدم چندین هزاران سال شدتا من بگفتار آمدم
آنجا روم , آنجا روم , بالا بدم بالا روم بازم رهان, بازم رهان کاینجا بزنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بدم , دیدی که ناسوتی شدم دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم
من نور پاکم ای پسر , نه مشت خاکم مختصر آخر صدف من نیستم ,من در شهوار آمدم
ما را بچشم سر مبین , ما را بچشم سر ببین آنجا بیا , ما را ببین کاینجا سبکسار آمدم
از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم من گوهر کانی بدم کاینجا بدیدار آمدم
یارم به بازار آمدست , چالاک و هشیار آمدست ورنه ببازارم چه کار ویرا طلب کار آمدم
ای شمس تبریزی , نظر در کل عالم کی کنی کندر بیابان فنا جان و دل افکار آمدم
*****
اندک اندک جمع مستان می رسنـــد اندک اندک می پرستان می رسنـــد
دلنوازان ناز نازان در ره اند گلعذاران از گلستان می رسنـــد
اندک اندک زین جهان هست و نیست نیستان رفتند و هستان می رسنـــد
جمله دامنهای پر زر همچو کان از برای تنگ دستان می رسنـــد
لاغران خسته از مرعای عشــق فربهان و تندرستان می رسنـــد
جان پاکان چون شعاع آفتــاب از چنان بالا بپستان می رسنـــد
خرم آن باغی که بهر مریــمان میوه های نو ز مستان می رسنـــد
اصلشان لطفست و هم واگشت لطف هم ز بستان سوی بستان می رسنـــد
*****
دل من کار تــو دارد , گل گلنار تــو دارد چه نکوبخت درختی که برو بار تــو دارد
چه کند چرخ فلک را ؟ چه کند عالم شک را ؟ چو بر آن چرخ معانی مهش انوار تــو دارد
بخدا دیو ملامـت برهد روز قیامت اگر او مهر تــو دارد , اگر اقرار تــو دارد
بخدا حور و فرشته , بدو صد نور سرشته نبرد سر , نپرد جان , اگر انکار تــو دارد
تو کیی ؟ آنک ز خاکی تو و من سازی و گویی نه چنان ساختمت من که کس انکار تــو دارد
ز بلا های معظم نخورد غم , نخورد غم دل منصور حلاجی, که سر دار تــو دارد
چو ملک کوفت دمامه بنه ای عقل عمامه تومپندار که آن مه غم دستار تــو دارد
بمر ای خواجه زمانی , مگشا هیچ دکانی تومپندار که روزی همه بازار تــو دارد
تو از آن روز که زادی هدف نعمت و دادی نه کلید در روزی دل طرار تــو دارد
بن هر بیح و گیاهی خورد رزق الهی همه وسواس و عقیله دل بیمار تــو دارد
طمع روزی جان کن, سوی فردوس کشان کن که ز هر برگ و نباتش شکر انبار تــو دارد
نه کدوی سر هر کس می راوق تــو دارد نه هران دست که خارد گل بی خار تــو دارد
چو کدو پاک بشوید ز کدو باده بروید که سر و سینه پاکان می از آثار تــو دارد
خمش ای بلبل جانها که غبارست زبانها که دل و جان سخنها نظر یار تــو دارد
بنما شمس حقایق تو ز تبریز مشارق که مه و شمس و عطارد غم دیدار تــو دارد
******
شمس و قمرم آمد , سمع و بصرم آمد وان سیم برم آمد وان کان زرم آمد
مستی سرم آمد نور نظرم آمد چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد
آن راه زنم آمد , توبه شکنم آمد وان یوسف سیمین بر , ناگه ببرم آمد
امروز به از دینه , ای مونس دیرینه دی مست بدان بودم , کز وی خبرم آمد
آنکس که همی جستم , دی من بچراغ او را امروز چو تنگ گل , بر رهگذرم آمد
دو دست کمر کرد او , بگرفت مرا در بر زان تاج نکورویان نادر کمرم آمد
آن باغ و بهارش بین , وان خمر خمارش بین وان هضم و گوارش بین چون گلشکرم آمد
از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد
امروز سلیمانم کانگشتریم دادی وان تاج ملوکانه بر فرق سرم آمد
از حد چو بشد دردم در عشق سفر کردم یارب چه سعادتها که زین سفرم آمد
وقتست که می نوشم تا برق زند هوشم وقتست که بر پرم چون بال و پرم آمد
وقتست که در تابم چون صبح درین عالم وقتست که بر غرم چون شیر نرم آمد
بیتی دو بماند اما , بردند مرا , جانا جایی که جهان آنجا بس مختصرم آمد
بسم الله الرحمن الرحیم
مولاناجلالدین محمد بلخی
ترتیب کننده: احمد امیدبابه زاده
جلال الدین محمد بن بهاءالدین محمد بن حسینی خطیبی بکری بلخی معروف به مولوی یا ملای روم یکی از بزرگترین عارفان ایرانی و از بزرگترین شاعران درجه اول ایران وافعانستان بشمار می رود. خانواده وی از خاندانهای محترم بلخ بود و گویا نسبش به ابوبکر خلیفه میرسد و پدرش از سوی مادر دخترزاده سلطان علاءالدین محمد خوارزمشاه بود و به همین جهت به بهاءالدین ولد معروف شد.
وی در سال 604 هجری در بلخ ولادت یافت. چون پدرش از بزرگان مشایخ عصر بود و سلطان محمد خوارزمشاه با این سلسله لطفی نداشت، بهمین علت بهاءالدین در سال 609 هجری با خانواده خد خراسان را ترک کرد. از راه بغداد به مکه رفت و از آنجا در الجزیره ساکن شد و پس از نه سال اقامت در ملاطیه (ملطیه) سلطان علاءالدین کیقباد سلجوقی که عارف مشرب بود او را به پایتخت خود شهر قونیه دعوت کرد و این خاندان در آنجا مقیم شد. هنگام هجرت از خراسان جلال الدین پنج ساله بود و پدرش در سال 628 هجری در قونیه رحلت کرد.
پس از مرگ پدر مدتی در خدمت سید برهان الدین ترمذی که از شاگردان پدرش بود و در سال 629 هجری به آن شهر آمده بود شاگردی کرد. سپس تا سال 645 هجری که شمس الدین تبریزی رحلت کرد جزو مریدان و شاگردان او بود. آنگاه خود جزو پیشوایان طریقت شد و طریقه ای فراهم ساخت که پس از وی انتشار یافت و به اسم طریقه مولویه معروف شد. خانقاهی در شهر قونیه بر پا کرد و در آنجا به ارشاد مردم پرداخت. آن خانقاه کم کم بدستگاه عظیمی بدل شد و معظم ترین اساس تصوف بشمار رفت و از آن پس تا این زمان آن خانقاه و آن سلسله در قونیه باقی است و در تمام ممالک شرق پیروان بسیار دارد. جلال الدین محمد مولوی همواره با مریدان خود میزیست تا اینکه در پنجم جمادی الاخر سال 672 هجری رحلت کرد. وی یکی از بزرگترین شاعران ایران و یکی از مردان عالی مقام جهان است. در میان شاعران ایران شهرتش بپای شهرت فردوسی، سعدی، عمر خیام و حافظ میرسد و از اقران ایشان بشمار میرود. آثار وی به بسیاری از زبانهای مختلف ترجمه شده است. این عارف بزرگ در وسعت نظر و بلندی اندیشه و بیان ساده و دقت در خضال انسانی یکی از برگزیدگان نامی دنیای بشریت بشمار میرود. یکی از بلندترین مقامات را در ارشاد فرزند آدمی دارد و در حقیقت او را باید در شمار اولیا دانست. سرودن شعر تا حدی تفنن و تفریح و یک نوع لفافه ای برای ادای مقاصد عالی او بوده و این کار را وسیله تفهیم قرار داده است. اشعار وی به دو قسمت منقسم میشود، نخست منظومه معروف اوست که از معروف ترین کتابهای زبان فارسی است و آنرا "مثنوی معنوی" نام نهاده است. این کتاب که صحیح ترین و معتبرترین نسخه های آن شامل 25632 بیت است، به شش دفتر منقسم شده و آن را بعضی به اسم صیقل الارواح نیز نامیده اند. دفاتر شش گانه آن همه بیک سیاق و مجموعه ای از افکار عرفانی و اخلاقی و سیر و سلوک است که در ضمن، آیات و احکام و امثال و حکایتهای بسیار در آن آورده است و آن را بخواهش یکی از شاگردان خود بنام حسن بن محمد بن اخی ترک معروف به حسام الدین چلبی که در سال 683 هجری رحلت کرده است به نظم درآودره. جلال الدین مولوی هنگامی که شوری و وجدی داشته، چون بسیار مجذوب سنایی و عطار بوده است، به همان وزن و سیاق منظومه های ایشان اشعاری با کمال زبردستی بدیهه میسروده است و حسام الدین آنها را می نوشته. نظم دفتر اول در سال 662 هجری تمام شده و در این موقع بواسطه فوت زوجه حسام الدین ناتمام مانده و سپس در سال 664 هجری دنباله آنرا گرفته و پس از آن بقیه را سروده است. قسمت دوم اشعار او، مجموعه بسیار قطوری است شامل نزدیک صدهزار بیت غزلیات و رباعیات بسیار که در موارد مختلف عمر خود سروده و در پایان اغلب آن غزلیات نام شمس الدین تبریزی را برده و بهمین جهت به کلیات شمس تبریزی و یا کلیات شمس معروف است. گاهی در غزلیات خاموش و خموش تخلص کرده است و در میان آن همه اشعار که با کمال سهولت میسروده است، غزلیات بسیار رقیق و شیوا هست که از بهترین اشعار زبان فارسی بشمار تواند آمد.
جلال الدین بلخی پسری داشته است به اسم بهاءالدین احمد معروف به سلطان ولد که جانشین پدر شده و سلسله ارشاد وی را ادامه داده است. وی از عارفان معروف قرن هشتم بشمار میرود و مطالبی را که در مشافهات از پدر خود شنیده است در کتابی گرد آورده و "فیه مافیه" نام نهاده است. نیز منظومه ای بهمان وزن و سیاق مثنوی بدست هست که به اسم دفتر هفتم مثنوی معروف شده و به او نسبت میدهند اما از او نیست. دیگر از آثار مولانا مجموعه مکاتیب او و مجالس سبعه شامل مواعظ اوست.
هرمان اته، خاور شناس مشهور آلمانی درباره جلال الدین محمد بلخی (مولوی) چنین نوشته است:
«به سال ششصد و نه هجری بود که فریدالدین عطار اولین و آخرین بار حریف آینده خود که میرفت در شهرت شاعری بزرگترین همدوش او گردد، یعنی جلال الدین را که آن وقت پسری پنجساله بود در نیشابور زیارت کرد. گذشته از اینکه (اسرارنامه) را برای هدایت او به مقامات عرفانی به وی هدیه نمود با یک روح نبوت عظمت جهانگیر آینده او را پیشگویی کرد.
جلال الدین محمد بلخی که بعدها به عنوان جلال الدین رومی اشتهار یافت و بزرگترین شاعر عرفانی مشرق زمین و در عین حال بزرگترین سخن پرداز وحدت وجودی تمام اعصار گشت، پسر محمد بن حسین الخطیبی البکری ملقب به بهاءالدین ولد در ششم ربیع الاول سال ششصد و چهار هجری در بلخ به دنیا آمد. پدرش با خاندان حکومت وقت یعنی خوارزمشاهیان خویشاوندی داشت و در دانش و واعظی شهرتی بسزا پیدا کرده بود. ولی به حکم معروفین و جلب توجه عامه که وی در نتیجه دعوت مردم بسوی عالمی بالاتر و جهان بینی و مردم شناسی برتری کسب نمود. محسود سلطان علاءالدین خوارزمشاه گردید و مجبور شد بهمراهی پسرش که از کودکی استعداد و هوش و ذکاوت نشان میداد قرار خود را در فرار جوید و هر دو از طریق نیشابور که در آنجا به زیارت عطار نایل آمدند و از راه بغداد اول به زیارت مکه مشرف شدند و از آنجا به شهر ملطیه رفتـند. در آنجا مدت چهار سال اقامت گزیدند؛ بعد به لارنده انتقال یافتند و مدت هفت سال در آن شهر ماندند. در آنجا بود که جلال الدین تحت ارشاد پدرش در دین و دانش مقاماتی را پیمود و برای جانشینی پدر در پند و ارشاد کسب استحقاق نمود. در این موقع پدر و فرزند بموجب دعوتی که از طرف سلطان علاءالدین کیقباد از سلجوقیان روم از آنان بعمل آمد به شهر قونیه که مقر حکومت سلطان بود عزیمت نمود و در آنجا بهاءالدین در تاریخ هیجدهم ربیع الثانی سال ششصد و بیست و هشت هجری وفات یافت.
جلال الدین از علوم ظاهری که تحصیل کرده بود خسته گشت و با جدی تمام دل در راه تحصیل مقام علم عرفان نهاد و در ابتداء در خدمت یکی از شاگردان پدرش یعنی برهان الدین ترمذی که 629 هجری به قونیه آمده بود تلمذ نمود. بعد تحت ارشاد درویش قلندری بنام شمس الدین تبریزی درآمد واز سال 642 تا 645 در مفاوضه او بود. شمس الدین با نبوغ معجره آسای خود چنان تأثیری در روان و ذوق جلال الدین اجرا کرد که وی به سپاس و یاد مرشدش در همه غزلیات خود بجای نام خویشتن نام شمس تبریزی را بکار برد. هم چنین غیبت ناگهانی شمس، در نتیجه قیام عوام و خصومت آنها با علوی طلبی وی که در کوچه و بازار قونیه غوغائی راه انداختند و در آن معرکه پسر ارشد خود جلال الدین یعنی علاءالدین هم مقتول گشت. مرگ علاءالدین تأثیری عمیق در دلش گذاشت و او برای یافتن تسلیت و جستن راه تسلیم در مقابل مشیعت، طریقت جدید سلسله مولوی را ایجاد نمود که آن طریقت تا کنون ادامه دارد و مرشدان آن همواره از خاندان خود جلال الدین انتخاب می گردند. علائم خاص پیروان این طریقت عبارتست در ظاهر از کسوهً عزا که بر تن می کنند و در باطن از حال دعا و جذبه و رقص جمعی عرفانی یا سماع که بر پا میدارند و واضع آن خود مولانا هست. و آن رقص همانا رمزیست از حرکات دوری افلاک و از روانی که مست عشق الهی است. و خود مولانا چون از حرکات موزون این رقص جمعی مشتعل میشد و از شوق راه بردن به اسرار وحدت الهی سرشار می گشت؛ آن شکوفه های بی شمار غزلیات مفید عرفانی را میساخت که به انظمام تعدادی ترجیع بند و رباعی دیوان بزرگ او را تشکیل میدهد. بعضی از اشعار آن از لحاظ معنی و زیبایی زبان و موزونیت ابیات جواهر گرانبهای ادبیات جهان محسوب میشود.
اثر مهم دیگر مولانا که نیز پر از معانی دقیق و دارای محسنات شعری درجه اول است، همانا شاهکار او کتاب مثنوی یا به عبارت کامل تر "مثنوی معنوی" است. در این کتاب که شاید گاهی معانی مشابه تکرار شده و بیان عقاید صوفیان بطول و تفضیل کشیده و از این حیث موجب خستگی خواننده گشته است. آنچه به زیبایی و جانداری این کتاب این کتاب می افزاید، همانا سنن و افسانه ها و قصه های نغز و پر مغزیست که نقل گشته. الهام کنند مثنوی شاگرد محبوب او "چلبی حسام الدین" بود که اسم واقعی او حسن بن محمد بن اخی ترک، است. مشارالیه در نتیجه مرگ خلیفه (صلاح الدین زرکوب) که بعد از تاریخ 657 هجری اتفاق افتاد، بجای وی بجانشینی مولانا برگزیده شد و پس از وفات استاد مدت ده سال بهمین سمت مشغول ارشاد بود تا اینکه خودش هم به سال 683 هجری درگذشت. وی با کمال مسرت مشاهده نمود که مطالعه مثنوی های سنائی و عطار تا چه اندازه در حال جلال الدین جوان ثمر بخش است. پس او را تشویق و ترغیب به نظم کتاب مثنوی کرد و استاد در پیروی از این راهنمایی حسام الدین دفتر اول مثنوی را بر طبق تلقین وی برشته نظم کشید و بعد بواسطه مرگ همسر حسام الدین ادامه آن دو سال وقفه برداشت. ولی به سال 662 هجری استاد بار دیگر بکار سرودن مثنوی پرداخت و از دفتر دوم آغاز نمود و در مدت ده سال منظومه بزرگ خود را در شش دفتر به پایان برد.
بهترین شرح حال جلال الدین و پدر و استادان و دوستانش در کتاب مناقب العارفین تألیف شمس الدین احمد افلاکی یافت میشود. وی از شاگردان جلال الدین چلبی عارف، نوهً مولانا متوفی سال 710 هجری بود. همچین خاطرات ارزش داری از زندگی مولانا در "مثنوی ولد" مندرج است که در سال 690 هجری تألیف یافته و تفسیر شاعرانه ایست از مثنوی معنوی. مؤلف آن سلطان ولد فرزند مولاناست، و او به سال 623 هجری در لارنده متولد شد و در سال 683 هجری به جای مرشد خود حسام الدین بمسند ارشاد نشست و در ماه رجب سال 712 هجری درگذشت. نیز از همین شخص یک مثنوی عرفانی بنام "ربابنامه" در دست است.»
از شروح معروف مثنوی در قرنهای اخیر از شرح مثنوی حاج ملا هادی سبزواری و شرح مثنوی شادروان استاد بدیع الزمان فروزانفر که متأسفانه بعلت مرگ نابهنگام وی ناتمام مانده و فقط سه مجلد مربوط به دفتر نخست مثنوی چاپ و منتشر شده است. و همچنین شرح مثنوی علامه محمد تقی جعفری تبریزی باید نام برد.
بسم الله الرحمن الرحیم
ترجیعات عطار
شماره یک:
فداک ابی و امی این تمشی براق آمد مگر بر عزم عرشی
تورا چه عالم و چه عرش و چه فرش که صد عالم ورای عرش و فرشی
کنون روحانیان عرش را بین چو سر بر خط نهاده انس و وحشی
تویی سلطان مطلق در دوعالم که خط دادندت انس و جان به خوشی
ز بس کامد به نزدیک تو جبریل شده چون دحیه الکلب قریشی
چو اندر عالم جان اوفتادی از آن بی سایه دایم میدرفشی
چو دایم رحمة للعالمینی بران جرم دو عالم را ببخشی
نگردد مطلع بر نقش تو کس که تو برتر ز نه طالق بنفشی
چو تو برتر ز افلاکی بجز حق که داند تا چه نوری و چه نقشی
فسبحان الذی اسری بعبده الی الملکوت و الجبروت کله
زهی از عرش اعلی بر گذشت وز آنجا عرش بالا بر گذشته
چه گویم من که از هر جا که گویم به صد عالم از آنجا بر گذشته
همه روحانیان بر جای مانده تو در بی جایی از جا بر گذشته
هم از عقل معظم پیش رفته هم از روح معلی بر گذشته
قیامت نقد امروزت که هاتین تو از دی و ز فردا بر گذشته
به خاصیت تو دری عالم افروز ز قعر هفت دریا بر گذشته
به یک دم چون گهر از طشت پر زر ازین نه طشت مینا بر گذشته
به نور جان به ذات حق رسیده ز آلا و ز نعما بر گذشته
شده مستغرق نور مسما ز اعداد و ز اسما بر گذشته
زهی دانای اسرار معانی ورای این جهان و آن جهانی
زهی سلطان دارالملک افلاک زهی تخت تو عرش و تاج لولاک
مجره زان پدید آمد که یک شب فلک از دست قدرت جامه زد چاک
قزح زان آشکارا شد که یک روز کشیدی از علی قوسی بر افلاک
ز اول حقه یک شب مهرهی ماه بدو بنمودهای دست تو زان پاک
تو آن وقتی نبیالله بودی که آدم بود یک کف خاک نمناک
اگر نور وجود تو نبودی بماندی در کف او آن کف خاک
چو پیش هو زنی هویی جگرسوز شود چون ناف آهو نافهی ناک
فرو ماند چو خر در گل ز مدحت دو اسبه گر بتازد عقل و ادراک
ندارد هیچ کس با پشتی تو ز جرم جملهی روی زمین باک
زهی دارای طول و عرض اکبر شفاعت خواه مطلق روز محشر
زهی روز قیامت روز بارت خلایق سر به سر در انتظارت
گنه کاران بر جان خورده زنهار همه جان بر کف اندر زینهارت
کجا پیغمبری دانی که آن روز نسوزاند سپند روزگارت
تویی مختار کل آفرینش که حق بی علتی کرد اختیارت
چو تو بر باد دیدی ملک عالم به ملک فقر آمد افتخارت
به صورت چرخ از آن فوق تو افتاد که چرخ آمد طبقهای نثارت
فلک زان میدود با طشت خورشید که هست از دیرگاهی طشت دارت
به فراشی از آن میآیدت ابر که از خاکی تورا نبود غبارت
تورا چون حارس و چون حاجب آمد مه و خورشید در لیل و نهارت
فلک با خواجگی خود غلامت چو لام منحنی از دال نامت
زهی خاک درت تریاک اعظم طفیلی وجودت کل عالم
زهی موسی عمران بر در تو به هارونی میان دربسته محکم
زهی دربان تو یعنی که افلاک شده چوبک زنت عیسی مریم
تو را شیطان مسلمان گشته جاوید ولی پیچیده سر از پیش عالم
اگر با نام حق نامت نگویند که را باشد مسلمانی مسلم
نیاید خستهای کو منکرت شد بجز خاکستر خود هیچ مرهم
عدو گر بنگرد در تو به انکار نماند مردمش در دیده محکم
نگین میخواست از مهر تو گردون از آن شد حلقه وش مانند خاتم
نگینش چون نشد مهر نبوت لبان خویش نیلی کرد ازین غم
اگر در نطق آیم تا قیامت نیارم گفت یک وصف تمامت
زهی مه را رخت تنویر داده به یکسو روز را شبگیر داده
جمالت حسن را در بر گرفته کمالت عقل را تشویر داده
خرد نطق خوشت را کار بستهژ شکر لعل لبت را شیر داده
عروش هشت جنت در فراقت ازین نه بم نوای زیر داده
چو خوشه ده زبان گشته نهم چرخ صفاتت صد یکی تقریر داده
ازین طاق چهارم روی خورشید ز عکس رای تو تأثیر داده
قضا دیده قدر مایه ز قدرت ز کف سر رشتهی تقدیر داده
به فرمان تو ای فرمان ده جان عذاب خلد را تأخیر داده
دل عطار مجنون غم تو تو از زلف خودش زنجیر داده
به هم نامی حق دارم زهی قدر به هم نامی نکو نامم کن ای صدر
دلی کایینهی اسرار گردد غلام خواجهی احرار گردد
تویی آن خواجه کز یک شاخ نعتت دو عالم خلق برخوردار گردد
تویی آن مرد کز نور وجودت عدم آبستن اسرار گردد
تویی آن صدر کز دریای جودت کفی بحر و نمی امطار گردد
دل من یا رسول الله خفته است دلی در بند تا بیدار گردد
چه کم گردد ز بحر بی نهایت که یک شبنم دری شهوار گردد
دل عطار را گر بار دادی دلی بیدار معنیدار گردد
نکوکارا مگر کاری شود پیش چو کاری رفت مرد کار گردد