بسم الله الرحمن الرحیم
رباعی شماره یک
گفتم رخ تو بهار خندان منست گفت آن تو نیز باغ و بستان منست
گفتم لب شکرین تو آن منست گفت از تو دریغ نیست گر جان منست
رباعی شماره دو
غم دیدم از آن کس که مرا میباید ببریدم ازو تا دل من بگشاید
نادیدن او مرا همیبگزاید گرگ آشتیی کنم چه تا پیش آید
رباعی شماره سه
گفتم که بیا وعدهی دوشینه بیار ور نه بخروشم از تو اکنون چو هزار
گفتا دهم ای همه جفا ، نک زنهار! آواز مده که گوش دارد دیوار
رباعی شماره چهار
صدبار ز من شنیده بودی کم و بیش کایزد همه را هرچه کنند آرد پیش
در کردهی خویش مانده ای ای درویش چه چون کندی فزون ز اندازهی خویش
رباعی شماره بنج
یاری بودی سخت بیین و بسنگ همسایهی تو بهانه جوی و دلتنگ
این خو تو ازو گرفتهای ای سرهنگ انگور ز انگور همیگیرد رنگ
رباعی شماره شش
یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ یا او سر ما به دار سازد آونگ
القصه درین زمانهی پرنیرنگ یک کشته بنام به که صد زنده به ننگ
رباعی شماره هفت
گویند که معشوق تو زشتست و سیاه گر زشت و سیاهست مرا نیست گناه
من عاشقم و دلم بر او گشته تباه عاشق نبود ز عیب معشوق آگاه
رباعی شماره هشت
با من چو گل شکفته باشی گه گه گاهی باشی چو کارد با گوشت تبه
روزی همه آری کنی و روزی نه یکره صنما بنه مرا بر یک ره
رباعی شماره نه
از بهر خدای اگر تویی سرو سرای یکباره ز من باز مگیر ای بت پای
دیدار عزیز کردی ای بارخدای سیمرغ نهای روی رهی را بنمای
بسم الله الرحمن الرحیم
قطعه شماره یک
خواستم از لعل او دو بوسه و گفتم تربیتی کن به آب لطف خسی را
گفت یکی بس بود و گر دو ستانی فتنه شود، آزمودهایم بسی را
عمر دوبارهست بوسهی من و هرگز عمر دوباره ندادهاند کسی را
قطعه شماره دو
بوسهای از دوست ببردم به نرد نرد برافشاند و دو رخ سرخ کرد
سرخی رخسارهی آن ماهروی بر دو رخ من دو گل افکند زرد
گاه بخایید همی پشت دست گاه برآورد همی آه سرد
گفتم: جان پدر این خشم چیست از پی یک بوسه که بردم به نرد
گفت: من از نرد ننالم همی نرد به یک سو نه و اندر نورد
گفتم: گر خشم تو از نرد نیست بوسه بده گرد بهانه مگرد
گفت: که فردا دهمت من سه بوس فرخی! امید به از پیشخورد
قطعه شماره سه
ای دوستی نموده و پیوسته دشمنی در شرط ما نبود که با من تو این کنی
دل پیش من نهادی و بفریفتی مرا آگه نبودهام که همی دانه افکنی
پنداشتم همی که دل از دوستی دهی بر تو گمان که برد که تو دشمن منی
دل دادن تو از پی آن بود تا مرا اندر فریبی و دلم از جای برکنی
کشتی مرا به دوستی و کس نکشته بود زین زارتر کسی را هرگز به دشمنی
بستی به مهر با دل من چند بار عهد از تو نمیسزد که کنون عهد بشکنی
با تو رهیت را چو به دل ایمنی نبود زین پس به جان چگونه بود بر تو ایمنی
خرمن ز مرغ گرسنه خالی کجا بود ما مرغکان گرسنهایم و تو خرمنی
قطعه شماره چهار
ای جهانی ز تو به آزادی بر من از تو چراست بیدادی
دل من دادی و نبود مرا از دل بیوفای تو شادی
دل دهان دل به دوستی دادند تو مرا دل به دشمنی دادی
قصد کردی به دل ربودن من بر هلاک دلم بر استادی
تا دلم نستدی نیاسودی چون توان کرد از تو آزادی
دل ببردی و جان شد از پس دل ای تن اندر چه محنت افتادی
بر دل دوستان فرامشتی بر دل دشمنان همه یادی
قطعه شماره بنج
ای ترک حق نعمت عاشق شناختی رفتی و ساختی ز جفا هر چه ساختی
کردار من به پای سپردی و کوفتی گرد هوای خویش گرفتی و تاختی
با تو به دل چنانکه توان ساخت ساختم بر من ز حیله هر چه توان باخت باختی
نتوانی ای نگارین گفتن مرا که تو از بندگان خویش مرا کم نواختی
گویا حدیث ما و تو گفت، ای بت، آنکه گفت: «ای حقشناس! رو که نکو حق شناختی»
قطعه شماره شش
ندهم دل به دست تو ندهم گر به تو دل دهم ز تو نرهم
کوی تو جایگاه فتنه شدهست بر سر کوی تو قدم ننهم
دوستان از فراق تو شکهند من همی از وصال تو شکهم
گر من لابه ساز چرب سخن چه بسی لابهها به دل ندهم
سخت بسیار حیله باید کرد تا ز دست تو سنگدل بجهم
بسم الله الرحمن الرحیم
قصیده شماره یک
برآمد پیلگون ابری ز روی نیلگون دریا چو رای عاشقان گردان چو طبع بیدلان شیدا
چو گردان گشته سیلابی میان آب آسوده چو گردان گردباد تندگردی تیره اندر وا
ببارید و ز هم بگسست و گردان گشت بر گردون چو پیلان پراکنده میان آبگون صحرا
تو گفتی گرد زنگارست بر آیینهی چینی تو گفتی موی سنجاب است بر پیروزهگون دیبا
به سان مرغزار سبز رنگ اندر شده گردش به یک ساعت ملون کرده روی گنبد خضرا
تو گفتی آسمان دریاست از سبزی و بر رویش به پرواز اندر آوردهست ناگه بچگان عنقا
همیرفت از بر گردون، گهی تاری گهی روشن وزو گه آسمان پیدا و گه خورشید ناپیدا
به سان چندن سوهانزده بر لوح پیروزه به کردار عبیر بیخته بر صفحهی مینا
چو دودین آتشی، کآبش به روی اندر زنی ناگه چو چشم بیدلی کز دیدن دلبر شود بینا
هوای روشن از رنگش مغبر گشت و شد تیره چو جان کافر کشته ز تیغ خسرو والا
یمین دولت و دولت بدو آراسته گیتی امین ملت و ملت بدو پیراسته دنیا
قوام دین پیغمبر، ملک محمود دین پرور ملک فعل و ملک سیرت ملک سهم و ملک سیما
شهنشاهی که شاهان را ز دیده خواب برباید ز بیم نه منی گرزش به جابلقا و جابلسا
دل ترسا همیداند کزو کیشش تبه گردد لباس سوکواران زان قبل پوشد همی ترسا
خلافش بدسگالان را بدانگونه همیبکشد که هنگام سموم اندر بیابان تشنه را گرما
دل خارا ز بیم تیغ او خون گشت پنداری که آتش رنگ خون دارد چو بیرون آید از خارا
امید خلق غواصست و دست راد او دریا به کام خویش برگیرد گهر غواص از دریا
گذرگاه سپاهش را ندارد عالمی ساحت تمامی ظل چترش را ندارد کشوری پهنا
گر اسکندر چنو بودی به ملک و لشکر و بازو نگشتی عاصی اندر امر او دارای بن دارا
جهان را برترین جایست زیر پایهی تختش چنانچون برترین برجست مر خورشید را جوزا
صفات قصر او بشنید حورا یکره و زان پس خیال قصر او بیند به خلد اندر همی حورا
زبان از بهر آن باید که خوانی مدح او امروز دو چشم از بهر آن باید که بینی روی او فردا
چو مدحش خواند نتوانی، چه گویا و چه ناگویا چو رویش دید نتوانی، چه بینا و چه نابینا
بیابد، هر که اندیشد ز گنجش، برترین قسمت خلایق را همه قسمت شد اندر گنج او مانا
ز خشم و قوتش جایی که اندیشد دل بخرد ز جود و همتش جایی که اندیشد دل دانا
نه آتش را بود گرمی، نه آهن را بود قوت نه دریا را بود رادی، نه گردون را بود بالا
ز خشمش تلختر چیزی نباشد در جهان هرگز ز تلخی خشم او نشگفت اگر الوا شود حلوا
دل اعدای او سنگست لیکن سنگ آهنکش از آن پیکان او هرگز نجوید جز دل اعدا
ایا شاهی که از شاهان نیامد کس ترا همسر ایا میری که از میران نباشد کس ترا همتا
به هر می خوردنی چندان به ما بر زر تو در پاشی که از بس رنگ زر تو سلب زرین شود بر ما
امیرا! خسروا! شاها! همانا عهد کردهستی که گنجی را بر افشانی چو بر کف برنهی صهبا
تو از دیدار مادح همچنان شادان شوی شاها که هرگز نیم از آن وامق نگشت از دیدن عذرا
طواف زایران بینم به گرد قصر تو دایم همانا قصر تو کعبهست و گرد قصر تو بطحا
ز نسل آدم و حوا نماند اندر جهان شاهی که پیش تو جبین بر خاک ننهادهست چون مولا
هر آنکس کو زبان دارد همیشه آفرین خواند بر آن کو آفرین تو به یک لفظی کند املا
ز شاهان همه گیتی ثناگفتن ترا شاید که لفظ اندر ثنای تو همه یکسر شود غرا
همی تا در شب تاری ستاره تابد از گردون چو بر دیبای فیروزه فشانده لؤلؤ لالا
گهی چون آینهی چینی نماید ماه دو هفته گهی چون مهرهی سیمین نماید زهرهی زهرا
عدیل شادکامی باش و جفت ملکت باقی قرین کامگاری باش و یار دولت برنا
میان مجلس شادی، می روشن ستان دایم گه از دست بت خلخ، گه از دست بت یغما
قصیده شماره دو
نیلگون پرده برکشید هوا باغ بنوشت مفرش دیبا
آبدان گشت نیلگون رخسار و آسمان گشت سیمگون سیما
چون بلور شکسته، بسته شود گر براندازی آب را به هوا
لوح یاقوت زرد گشت به باغ بر درختان صحیفهی مینا
بینوا گشت باغ مینا رنگ تا درو زاغ برگرفت نوا
مطرب بینوا نوا نزند اندر آن مجلسی که نیست نوا
گر نه عاشق شدهست برگ درخت از چه رخ زردگشت و پشت دو تا
باد را کیمیای سوده که داد که ازو زر ساو گشت گیا
گر گیا زرد گشت باک مدار بس بود سرخ روی خواجهی ما
خواجهی سید اسعد آنکه ازوست هر چه سعدست زیر هفت سما
آنکه با رای او یکیست قدر آنکه با امر او یکیست قضا
زیر تدبیر محکمش آفاق زیر اعلام همتش دنیا
تا به دریا رسید باد سخاش در شکستهست زایش دریا
کل جودست دست او دایم وان دگر جودها همه اجزا
هرکه امروز کرد خدمت او خدمت او ملک کند فردا
هر که خالی شد از عنایت او عالم او را دهد عنان عنا
زایران را سرای او حرمست مسند او منا و صدر صفا
هر که تنها شود ز خدمت او از همه چیزها شود تنها
جز بدو سازوار نیست مدیح جز بدو آبدار نیست ثنا
آفرین خدای باد بر او کفرین را بلند کرد بنا
بابها گشت صدر و بالش ازو که ثنا زو گرفت فر و بها
او کند فرق نیک را از بد او شناسد صواب را ز خطا
خاطر من مگر به مدحت او ندهد بر مدیح خلق رضا
گرچه دورم به تن ز خدمت او نکنم بی بهانه رسم رها
هر زمان مدحتی فرستم نو ای رساننده زود باش هلا
او سزاوارتر به مدح و ثناست جهد کن تا رسد سزا به سزا
ای ستوده خوی ستوده سخن ای بلند اختر بلند عطا
گر به خدمت نیامدم بر تو عذرکی تازه رخ نمود مرا
تا ز درگاه تو جدا گشتم هر زمانی مرا غمیست جدا
فرقت پردهی تو گشت مرا پردهای بر دو دیدهی بینا
من به مدح و دعا ز دستم چنگ گر بسنده کنی به مدح و دعا
تا نمازست مایهیمؤمن تا صلیبست قبلهی ترسا
شادمان باش و بختیار و عزیز جاودان، کامران و کامروا
قصیده شماره سه
باغ دیبا رخ پرند سلب لعبگر گشت و لعبهاش عجب
گه دهد آب را ز گل خلعت گاهی از آب لاله را مرکب
گه بهشتی شود پر از حورا گه سپهری شود پر از کوکب
بیرم سبز برفکنده بلند شاخ او کرده بسدین مشجب
بوستان گشت چون ستبرق سبز آسمان گشت چون کبود قصب
حسد آید همی ز بس گلها آسمان را ز بوستان هر شب
آب همرنگ صندل سودهست خاک همبوی عنبر اشهب
سبزه گشت از در سماع و شراب روز گشت از در نشاط و طرب
هر گلی را به شاخ گلبن بر زند بافیست با هزار شغب
بلبلان گوییا خطیبانند بر درختان همیکنند خطب
باز بر ما وزید باد شمال آن شمال خجسته پی مرکب
بوستان شکفته پنداری دارد از خلعت امیر سلب
میر یوسف برادر سلطان ناصر علم و دستگیر ادب
جود را عنصرست وقت نشاط عفو را گوهرست گاه غضب
خشم او برنتابدی دریا گر برو حلم نیستی اغلب
وقت فخر و شرف سخاوت و جود به دل و دست او کنند نسب
از کف او چنان هراسد بخل که تن آسان تندرست از تب
زانکه همرنگ روی دشمن اوست ننهد در خزانه هیچ ذهب
خواسته بدهد و نخواهد شکر این صوابست و آن دگر اصوب
ای ترا مردمی، شریعت و کیش ای ترا جود، ملت و مذهب
زر چو کاهست و دست راد تو باد پیشگاه خزانهی تو مهب
خلق را برتر از پرستش تو نیست چیزی پس از پرستش رب
هر که را دستگاه خدمت تست بس عجب نیست گر بود معجب
با همه مهتران یکیست به کسب هر که را خدمتت بود مکسب
از پی خدمت مبارک تو مهتران کهتری کنند طلب
مر ترا معجزاتهای قویست زیر شمشیر تیز و زیر قصب
روز هیجا که برکشی ز نیام خنجری چون زبانهای ز لهب،
نشناسد ز بس طپد مریخ که حمل برج اوست یا عقرب
هر کجا جنگ ساختی، بر خون بتوان راند زورق و زبزب
هر که با تو به جنگ گشت دچار با ظفر نزد او یکیست هرب
دشمنت هر کجا نگاه کند یا نهان جای اوست یا مهرب
مسکن دشمن تو بود و بود هر زمینی کز او نروید حب
ای به آزادگی و نیکخویی نه عجم چون تو دیده و نه عرب
آنچه تو کردهای به اندک سال اندر اخبار خوانده نیست و هب
بازگیری به تیغ روز شکار گرگ را شاخ و شیر را مخلب
باز کردی به تیغ وقت شکار پیل را ناب و استخوان و عصب
جز تو نگرفت کرگ را به کمند ای ترا میر کرگگیر لقب
بس مبارز که زیر گرز تو کرد پشت چون پشت مردم احدب
کشتن شیر شرزهی تبت چشم زخم تو شاه بود سبب
تا بود «سیستان» برابر «بست» تا بود «کش» برابر «نخشب»
تا به بحر اندرست وال و نهنگ تا به گردون برست راس و ذنب
شادمانه زی و تن آسان باش به عدو بازدار رنج و تعب
سال امسال تو ز پار اجود روز امروز تو ز دی اطیب
می ستان از کف بتان چگل لاله رخسار و یاسمین غبغب
آنکه زلفش چو خوشهی عنبست لبش از رنگ همچو آب عنب
دایم از مطربان خویش به بزم غزل شاعران خویش طلب
شاعرانت چو رودکی و شهید مطربانت چو سرکش و سرکب
قصیده شماره چهار
ز آفتاب جدا بود ماه چندین شب همیدوید به گردون بر آفتاب طلب
خمیده گشته ز هجران و زرد گشته ز غم نزار گشته ز عشق و گداخته ز تعب
چو آفتاب طلب نزد آفتاب رسید نشاط کرد و طرب کرد و بود جای طرب
فرو نشست بر آفتاب و روشن کرد به روی روشن او چشم تیرهی چون شب
چو ماه دلشده با آفتاب روشن روی گذار کرد بدین درهمی دو روز و دو شب
ستارگان همه آگه شدند و ماه خجل زعشق هرکه خجل شد ازو مدار عجب
بر آسمان شب دوشین نماز شام پگاه فرو کشید بر آن روی او کبود قصب
برهنه گشتن روی مه از نقاب کبود حلال کرد به ما بر حرام کردهی رب
اگر که دور شد از آفتاب ماه رواست ز دور گشتن او تازه گشت ماه عرب
بدین طرب همه شب دوش تا سپیدهی بام همی ز کوس غریو آمد و ز بوق شغب
نماز شام همه نیکوان به عید شدند طرب کنان و تماشا کنان و خندان لب
بنفشه زلف من اندر میانشان گفتی چو ماه بود و دگر نیکوان همه کوکب
ز دور هر که مر او را بدید پیر و جوان به خوبتر لقبی گفت سیدا مرحب
به عید رفت به یک نام و بازگشت ز عید نهاده خلق مر او را هزارگونه لقب
هوا هزار فزونست و مر مرا دو هواست و زان دو دور ندانم شدن به هیچ سبب
هوای صحبت آن ماهروی غالیه موی هوای خدمت آن خواجهی بزرگ نسب
جلیل، عبدالرزاق احمد آنکه برش ز جان عزیزترند اهل علم و اهل ادب
امید خدمت آن خواجه پشت راست کند بر آن کسی که مر او را زمانه کرد احدب
کمینه مرغی کز باغ او به دشت شود ز چنگ باز به منقار بر کشد مخلب
به روز معرکه با دشمن خدای، علی به ذوالفقار نکرد آنچه او کند به قصب
گهی که علم افادت کند سجود کند ز بس فصاحت او، پیش او، روان وهب
ستارگان همه خوانند نام او که بوند به زیر مرکب او بر کواکب مثقب
چنانکه ماه همی آرزو کند که بود مر اسب او را آرایش لگام و یلب
ز بیم جودش بخل از جهان هزیمت کرد هزیمتی را افسون زننده گشت هرب
عطا فزون کند آنگه کزو شوی نومید گناه بیش کند عفو، چون گرفت غضب
بزرگوار عطاهای او خطیبانند همیکنند و بر هر کجا رسند خطب
گذر نیابد بر بحر جود او خورشید اگر زمانه بدو اندر افکند زبزب
ایا سپهر برین مرکب ترا میدان چنانکه نجم زحل هست مر ترا مرکب
مخالفان ترا بر سپهر تا بزیند برون نیاید هرگز ستارهشان ز ذنب
اگر مخالف تو رز نشاند اندر باغ به وقت بار، عنا بر دهد به جای عنب
بدان زمین که بداندیش تو گذشته بود عجب نباشد اگر تا ابد نروید حب
کلاه داری و دل داری و نسب داری بدین سه چیز بود فخر مهتران اغلب
بر آسمان برینی به قدر وین نه عجب عجبتر آنکه بدین قدر نیستی معجب
تو بحر جودی و خلق تو عنبر و نه شگفت از آنکه زایش بحرست عنبر اشهب
اگر به نخشب باد سخاوت تو وزد مکان زر بشود خاره بر که نخشب
چنانکه گر به حلب مجلس تو یاد کنند سرشته مشک شود خاک بر زمین حلب
همیشه تا دو جمادی بود پس دو ربیع بود پس دو جمادی رونده ماه رجب
همیشه تا نبود خانه زحل میزان چنان کجا نبود برج مشتری عقرب
جهان به کام تو باد و فلک مطیع تو باد موافق از تو به راحت عدو ز تو به کرب
خجسته بادت عید و چو عید باد مدام همیشه روز و شب تو ز یکدگر اطیب
قصیده شماره بنج
ای ملک گیتی، گیتی تراست حکم تو بر هرچه تو خواهی رواست
در خور تو وز در کردار تست هر چه درین گیتی مدح و ثناست
نام تو محمود بحق کردهاند نام چنین باید با فعل راست
طاعت تو دینست آن را که او معتقد و پاکدل و پارساست
هر که ترا عصیان آرد پدید کافر گردد اگر از اولیاست
از پی کم کردن بدمذهبان در دل تو روز و شب اندیشههاست
سال و مه اندر سفری خضروار خوابگه و جای تو مهد صباست
ایزد کام تو به حاصل کناد ما رهیان را شب و روز این دعاست
تا سر آنان چو گیا بدروی کایشان گویند جهان چون گیاست
ای ملکی کز تو به هر کشوری بهرهی بی دینان گرم و عناست
گرد سپاه تو، کجا بگذرد چشم مسلمانان را توتیاست
هر که وفادار تو باشد بطبع هر چه امیدست مر او را رواست
وانکه دو تا باشد با تو به دل تا دل فرزندان با او دو تاست
گر چه حریصی تو به جنگ ملوک ور چه ترا پیشه همیشه وغاست
تیغ تو روی ملکان دیده نیست طاقت پیکار تو ای شه کراست
هر که بنگریزد و شوخی کند مستحق هر بدی و هر بلاست
میر ری از بهر تو گم کرده راه ور چه به هر گوشهی ری رهنماست
جز در تو راه گریزیش نیست آمدن او نه به کام و هواست
نعمت ایزد را شاکر نبود گفت چنین نعمت زیبا مراست
کافر نعمت شد و نسپاس گشت کافر نعمت را شدت جزاست
ایزد بگماشت ترا تا به تو نعمت او کم شد و دولت بکاست
هیچ کسی را ز تو بد نامدهست کو نه بدان و به بتر زان سزاست
حصن خداییست شها حصن تو حصن تو دور از قدر و از قضاست
بستهی ایزد بود از فعل خویش هر که به بند تو ملک مبتلاست
ملک ری از قرمطیان بستدی میل تو اکنون به منا و صفاست
آنچه به ری کردی هرگز که کرد یا به تمنا که توانست خواست
لافزنانی را کردی به دست کایشان گفتند جهان زان ماست
شیر ندارد دل و بازوی ما کوشش ما بر دل بازو گواست
روز مصاف و گه ناموس و ننگ هر یکی از ما چو یکی اژدهاست
هر که به ما قصد کند پیش ما زود جهد گر که عمد یا خطاست
از بن دندان بکند، هر که هست آنچه بدان اندر ما را رضاست
اینهمه گفتند ولیکن کنون گفته و ناگفتهی ایشان هباست
حاجب تو چون به در ری رسید هیچ کس از جای نیارست خاست
همچو زنانشان بگرفتی همه اشتلم ایشان اکنون کجاست
آنکه سقط گفت همی بر ملا اکنون از خون جگر او ملاست
دار فرو بردی باری دویست گفتی کاین در خور خوی شماست
هر که از ایشان به هوی کار کرد بر سر چوبی خشک اندر هواست
بسکه ببینند و بگویند کاین دار فلان مهتر و بهمان کیاست،
این را خانه به فلان معدنست وان را اقطاع فلان روستاست
هیچ شهی با تو نیارد چخید گر چه که با لشکر بیمنتهاست
تهنیت آوردن نزدیک تو از قبل مملکت ری خطاست
تهنیت گیتی گویم ترا زانکه همه گیتی چون ری تراست
گر چه نخواهد دل تو آن تست هرچه بر از خاک و فرود از سماست
دانم و از رای تو آگه شدم کاین ز توانگر دلی و از سخاست
هیچ ملک نیست در ایام تو کان ملکی نز تو مر او را عطاست
خانهی بیدینان گیری همه راست خوی تو چو خوی انبیاست
تو چو سلیمانی و ری چون سبا حاجب تو آصف بن بر خیاست
نی نی این لفظ نیاید درست معنی این لفظ نه بر مقتضاست
آصف تختی ز سبا برگرفت تو ملکی کاو را صد چون سباست
معجزهی دولت تست او و باز دولت تو معجزهی مصطفاست
دولت و اقبال و بقای تو باد چندان کاین چرخ فلک را بقاست
گم باد از روی زمین آن کسی کو را مهر تو ز روی ریاست
قصیده شماره شش
گر چون تو به ترکستان ای ترک نگاریست هر روز به ترکستان عیدی و بهاریست
ور چون تو به چین کرده ز نقاشان نقشیست نقاش بلا نقش کن و فتنه نگاریست
آن تنگ دهان تو ز بیجاده نگینیست باریک میان تو چو از کتان تاریست
روی تو مرا روز و شب اندوهگساریست شاید که پس از انده، اندوهگساریست
بر ماه ترا دو گل سیراب شکفتهست در هر دلی از دیدن آن دو گل خاریست
تو بار خدای همه خوبان خماری وز عشق تو هر روز مرا تازه خماریست
از بهر سه بوسه که مرا از تو وظیفهست هر روز مرا با تو دگرگونه شماریست
سه بوسه مرا بر تو وظیفهست ولیکن آگاه نیی کز پس هر بوسه کناریست
ای من رهی آن رخ گلگون، که تو گویی در بزم امیر الامرا تازه نگاریست
یوسف پسر ناصردین آنکه مر او را بر گردن هر زایرش از منت باریست
از بخشش او در کف هر زایر گنجیست وز هیبت او در دل هر حاسد ماریست
در بزم، درمباری و دینارفشانیست در رزم، مبارز شکر و شیر شکاریست
در چاکرداری و سخا سخت ستودهست او سخت سخی مهتری و چاکرداریست
بر درگه او بودن هر روزی فخریست بیخدمت او رفتن هر گامی عاریست
ای بارخدایی که ز دریای کف تو دریای محیط ارچه بزرگست کناریست
جیحون بر یک دست تو انباشته چاهیست سیحون بر دست دگرت خشک شیاریست
چتر سیه و رایت تو سایه فکندهست در هند به هر جای که حصنی و حصاریست
از تیر تو دربارهی هر حصنی راهیست وز خشت تو اندر بر هر کوهی غاریست
شمشیر تو پشت سپه شاه جهان را از آهن و از روی بر آورده جداریست
از هیبت تو خصم ترا بر سر و بر تن هر چشم یکی چشمه و هر مویی ماریست
بدخواه تو چون ناژ ببیند بهراسد پندارد کان از پی او ساخته داریست
ور خاربنی بیند در دشت بترسد گوید مگر آن خار ز خیل تو سواریست
ور ذره به چشم آیدش آسیمه بماند گوید مگر آن از تک اسب تو غباریست
در هر سخنی زان تو علمی و سخاییست در هر نکتی زان تو حلمی و وقاریست
کوهی که بر او زلزله قادر نشد او را از حلم تو یکی ذره سکونی و قراریست
ای نیزهی تو همچو درختی که مر او را در هر گرهی از دل بدخواه تو باریست
هنگام خزانست و خزان را به رز اندر نونو ز بتی زرین هر جای بهاریست
بنموده همه راز دل خویش جهان را چون سادهدلان هر چه به باغ اندر ناریست
بر دست حنا بسته نهد پای به هر گام هر کس که تماشاگه او زیر چناریست
رز لاغر و پژمرده شد و گونه تبه کرد غم را مگر اندر دل رز راهگذاریست
هر برگی ازو گونهی رخسار نژندیست هر شاخی ازو صورت انگشت نزاریست
نرگس ملکی گشت همانا که مر او را در باغ ز هرشاخ دگرگونه نثاریست
آن آمدن ابر گسسته نگر از دور گویی ز کلنگان پراکنده قطاریست
ای آنکه مرا درگه تو خوشتر جاییست وی آنکه مرا خدمت تو برتر کاریست
تا در بر هر پستی پیوسته بلندیست تا در پس هر لیلی آینده نهاریست
با دولت فرخنده همیباش همه سال کاین دولت فرخنده ترا فرخ یاریست
بگزار حق مهرمه ای شه که مه مهر نزدیک تو از بخت تو پیغام گزاریست